X
تبلیغات
یک جا برای حال کردن

یک جا برای حال کردن

از شیر مرغ تا جوون انسان

سلام دوستام!!

اينجا جا داره از كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتِِِِِِِي جونم

و ريــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحـــــــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــــه جووووووننننييييم

تشكر كنم كه كه به من سر زدند و كامنت گذاشتن

مخصوصا ريحانه جونم كه هميشه به لفط داره

هيييي امروز اصلا حوصله هيچ كاري رو نداشتم حتي حوصله آپ كردنو ولي نميدونم چرا آپ كردم

امروز رفتيم رستوران جات خالي(نه بابا چي چي خالي ولي خدايشش يه دعواييه درس حسابي رو از دس دادي)

داشتيم وارد رستوران كه ميشديم داداشم يه پسري ديد ۱۲-۱۳ ساله كه عينكييييي زديييي بوددد كه به ته استكاني گفته بود زكي

دادش منم ماشاالله نيس خيليييييييي باادبــــــــــــــــــــــــــــــــه

بهش برگشت يه چيزي نميدونم گفت چهار چشمي يه هم چين چيزي

حالا ما نشسته بوديم سره ميز ميخواستيم سفارش بديم

كه باباش اومددد قيافه باباهه شبيه چاقو كشا بـود

حالا بابايه منو بلند كرد گفت رفتن بيرون گفت منو مامانم هم دنبالشون من كه گفتم بي بابا شديم رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت(البته خدا نكنه)

گفت مرديكه اين چه طرز بچه تربيت كردنه

بابا بدبخت منم روحش از اين ماجرا خبر نداشت گفت يعنيييي چي آقا اين چه طرز حرف زدنه

اون مرديكه ي هم گفتت به من نگو برو به اون بچه ات بگو كه به پسر من گفته چهار چشمي

پسر من مريضي داره خوبه اينجوري مسخرش كنين

واااااييي من انقد ناراحت شدددددددددددددددددددددددم خيلييي اميرو دعواااا كردم پسره ي بد

بابا هم خيلي غصه خورددددددد از آقاهه معذرت خواهي كرد اميرو هم مجبور كرد تا بره پسره رو ببوسه ازش معذرت خوااااهيييييي كنه

ميگم حالا شانس بياريم خوبه كه مريضيه پسره ايدز نباشه اون وقت امير علي جونننننننننننه ما هم فـــــرت ميشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

 

 

 

كامنت ها پست قبل لــــطـــــفــــــا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

سلام به همه  برو بچه هااااااااااااااییییییییییییییییییییییی گل

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ما میخوایم ایشاالله ۱۵ مرداد یعنی پس فردا بریم مسافرررت دعا کنید اتفاقیی پیش نیاددددد

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

واااااااااااااااااااای از الان دارم از ترسسسسس سکته میکنم

قبلا اصلا اینجوری نبوووووووووووودماااااا

از وقتی اون دوتا هواپیمایه لعنتییییییییییییییییییی

اینطوری شدن

فک کنم خوده هواپیما ها هم از خودشون میترســــــــــــــــــــــــــــــــــــن

بعد ميخوام خاطرات سفرمو وقتي اومدم اينجا بينويسم

خيلي باحالللللللللل ميششششششه نـــــه

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com   

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

حالا هم ميخوام براتون يه داستان باحال  بزارم برايه خودم كه خيلي قشنگ بودشششششش

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.

پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

 

 

خوب خيليييييييييي باحال بود خدايييييييييش

حالا كه من انقد داستاناي باحال براتون ميزارم

شما هم بااايد كاممت بزارين فهميدين.؟

احالا عصبي نشوووو

شوخيددددددم

تا يه آپ ديگه

فعلا...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

 

سسعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیلام دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت جـــــــــــــــــــــــــــــــــونـــــــــــــــــــــام

اوه بالاخره بعد اززززززززززززز نميدونم چندي آپيدم

وااايي باورررركنيد اصلا حو۳له آپ ماپ ندارم

حالا پايه اين چندتا داستان باحاللللللللللللللل باهم بخونيم هم طنز هم حكمت اميز

اووهه در صمن كامنت هاي شما براي من خيليي مهمه

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

ولي اول اول ميخوام يه تست خرابي ذهن بزارم خيلييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

خفنه

داداش من كه ۹ سالشه معلوم شد اصلا ذهنش خراب نبوده باور كن واقعيت داره اخه داداش من...تشخيص داد

برای اینکه بفهمی چقدر ذهنت سالمه، به تصویر زیر نگاه کن و بگو چی می بینی؟

دو نفر رو در حال عشق بازی؟

...

 

 

 

 

 

لابد 2 نفر رو در حال عشـقـبازی دیدی؟!!! متفکر

جالبه بدونی که تحقیقات نشون داده که بچه ها به هیچ عنوان اون 2 نفر رو که تو دیدی پیدا نمی کنن چون اونا هیچ تجربه مشابهی رو نداشتن.

بچه ها در عکس بالا 9 دلفین کوچیک و بزرگ رو دیدن.

پس اینجا بهت ثابت شد که خیلی هم ذهن سالمی نداری تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
اما اگر در 6 ثانیه نتونستی دلفین هارو تشخیص بدی خیلی ذهنت منحرفه نیشخند...

 براي مشاهده عكس اصلي به ادامه مطلب بريدتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

خوب حالا يك متنه طنز هم داريم باحله حتما بخونيدش

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

15 نفر بودیم که دبیرستانمان تمام نشده رفتیم جبهه. دوست، هم محلی، هم هیاتی بودیم با هم. بر عکس الآن جثه ام از همه شان بزرگتر بود ولی از نظر سنی کوچکترینشان بودم.

 

 

هم قسم شده بودیم تا شهید نشدیم از خط بر نگردیم عقب.

چند ماه اول در هر عملیاتی که شرکت می کردیم هر 15 نفرمان صحیح و سالم بر می گشتیم. حتی کوچکترین خراشی هم بر نمی داشتیم. رویمان نمی شد سرمان را بالا بگیریم از خجالت.

تا اینکه طلسم شکست و یکی مان شهید شد. همه خوشحال و سر حال بودیم و منتظر رفتن.

عملیات بعدی سه نفر دیگرمان هم رفتند پیش حوری ها.

توی صف حرکت می کردیم که پلاکم افتاد. خم شدم که بردارم، تیر خورد وسط پیشانی دوستم. او هم رفت. انگار پنج قل خوانده باشند برایمان. تیر می چرخید و می چرخید و به جای اینکه بخورد به من می خورد به بغل دستیم.

نه نفرمان بیشتر نمانده بودیم. چهارتایمان نشسته بودیم توی سنگر و منچ بازی می کردیم که تنگم گرفت. وسط بازی رفتم مستراح که حمله هوایی شد. بیرون که آمدم دیدم سنگر نیست. دود شده بود رفته بود هوا. لعنت به ... که بد موقع بگیرد.

کربلای یک، دو، سه، چهار و پنج هم آمد و هر کدام از عملیات ها یکی شان رفت پیش خدا جز منی که کوچکتر از همه بودم.

همه رفته بودند و دیگر نوبت من بود. منتظر کربلای شش بودم که دیگر نیامد. اسم عملیات ها عوض شد و من ماندم و حوضم.

اواخر جنگ بود که اسیر شدم. خوشحال بودم که هنوز راه فراری است. کلی شکنجه ام کردند. بعضی از هم بندهایم شهید شدند ولی چون جثه ام درشت بود و بنیه ام قوی زود خوب می شدم. هر کاری کردند، نمردم. بالاخره آزاد شدیم.

 

برگشتم خانه.

نه موشکی آمد و نه خمپاره و نه تیری.

دیگر نا امید بودم که سرفه ها شروع شد. بدنم تحلیل رفت. افتادم به شیمی درمانی. حالا هم که نشسته ام روی تخت بیمارستان. موهایم ریخته است. هر ده دقیقه یکبار سرفه می کنم.

دکترها گفته اند سرطان خون دارم و تا سه، چهار ماه دیگر رفتنی ام. خوشحالم. تلویزیون دارد تبلیغ شامپو نشان می دهد. دست می کشم به سرم و می خندم.

اخبار علمی فرهنگی شروع می شود. می خواهم خاموش کنم که می گوید:

«با توانمندی متخصصین جوان و محققین برومند این مرز و بوم داروی درمان سرطان خون کشف شد. مسئول پروژه این دارو گفته است ...»
تلویزیون را خاموش می کنم. شاید ترکشی، تیری، خمپاره ای، چیزی ...

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

باحال بود نه

اوكي

بقيه اشم باشه بعدا

باي بايبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

برندگان

سهلللللللللللللللللللام بروبچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ چطور مطورین خوفین خوشین؟؟

من امروز اومدم دددددددددددددددددددسسسسسسسسسسسسسست پره پررر با یک خبر جدید از این امیر کاظمی

امیر کاظمی در برندگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

امیر کاظمی و کارگردان فیلم برندگان بر روی سن تالار رودکی (دانشگاه امیر کبیر)

 

!!!!!!!!!!

 

 يك خبررر پاك تميز از اين فيلمه با جزئياتش


فارس: فيلم تلويزيوني «برندگان» به تهيه‌كنندگي مشترك مهران رسام و بي‍‍ژن بي‌رنگ با موضوع كودكان ساخته مي‌شود.

مهران رسام درباره اين فيلم گفت: تا به حال حدود 10 درصد از كار تصويربرداري اين فيلم تلويزيوني انجام شده و گروه براي ادامه كار به شهرهاي شيراز و اصفهان هم سفر خواهند كرد.
فيلم تلويزيوني «برندگان» به كارگرداني ايرج حبشي ساخته مي‌شود و فاطمه گودرزي، علي عمراني، صادق هاتفي، عليرضا يزداني، صادق عاطفي، مليسا دولت‌خواهي، امير كاظمي و... در آن بازي مي‌کنند. «برندگان» قصه كودكي را روايت مي‌كند كه در
مسابقه‌اي برنده شده و... .

 

راستي اگه اطلاعات بيشتري از اين بازيگر تازه كار ميخواين به وبلاگ دوست خوف مهربون باهوش يك دختر عالي كه توي پيوند هام هستش برين

به اسم اولين بزرگترين وب هواداران امير كاظمي

http://www.amir-kazemi.blogfa.com/

مال آيسان جونمهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

حتما سر بزنيد هــــــــــــــا

خوب دوستان ميخوام با خانواده بريم ولگردي

دوستتون دارم ۱۰۰۰۰ تا قد تموم دنيا

باي

باي

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

عکسهای یک پسر باحال به اسم امیر کاظمی

سللللاااامممممم بببببررروووووووووووووچچچچچ ها ها ها ها ها ها حتما میگید دختره خل شده داره الکی میخندهنه جونم میدونی چرااا خوشحالم چون الان تازه ازخواب بیدار شدم رفتم آب بخورم داشتم از تشنگی هلاک میشدم فووووووررریی رفتم آب خوردم بعد وقتی من بعد خواب بشم دیگه خوابم نمیبرررهخلاثه منم پریدم سمت رفیقم کامیییی جونم رو میگم بابا بعد فک نکید منظورم از کامی کامپیوترمه دییییییییییییییییییگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

راستيييي همه ي دوست جونام لطف داشتنو اومدن وبمو كامنت گذاشتن ولي همه گفتن كه وواااايي چرا آپ آخرتتتتتههههه؟؟؟نننننننننننننننهههههههههههههههههههههههههه؟؟برررووچ جونام من اخه كي گفتم آپ آخرمممم؟؟من گفتم فقط كمتر ميآپم

رااااااسسستتتتيييييي بچه ها من يكمي....نه نه نه من ااييييييييي بابا نميدونم چجوري منظورمو برسونم بابا من طرفدار يكي از اين بچه سوسلا شدمممممتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ماميم كه خيلي از پسره خوشش اومده بود منم گفتم برم ببينم بيوگرافيشو عكساشو شايد منم خوشم اومدتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

منم وقتي ديدم عكساشوووووو ووووووووووووووووااااااااااااااااااااااااايييييييييييي البته من از اون دختراي بي جنبه نيستماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا كه مثلا طرفدار ۳۰آوش خيرابي باشم و مصطفي زماني و بعد تا يك پسر بچه اومد رو كار برم عاشق اون بشمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com نه  دادااااااش جون من طرفدارم طرفدار.

اوكييييي احتمالا خيلي حرفيدم

برم كه عكسا و بيوگرافي اين پسرو براتون بزارم ادامه مطلبي هم نداره من خيليييي بدم كه بزارم تو ادامه مطلب آخه طرف كه ميخواد بره بقيشو ببينه بايد كلي منتظر بمونهههههههههههههههههههههههتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

عکسهای بازیگر نقش پویا در سریال همه فرزندان من

امیر کاظمی متولد 19 آبان ماه سال 1369 دربیمارستان تهران کلینیک است . پدرش اصالتا تهرانی و مادرش اصالاتا آلمانی است . خانواده مادرش در مونیخ و کلن آلمان زندگی می کنند . یک برادر کوچکتر از خود با نام آرش دارد . امیر در زمینه موسیقی هم فعالیت می کند و پیانو ، کیبورد و پرکاشن را به صورت حرفه ای می نوازد و در ورزش نیز شنا و اسکیت را به صورت حرفه ای دنبال می کند و زمانی جزو تیم ملی اسکیت بوده است . کاظمی به کارهای ژورنالیستی نیز علاقه بسیار دارد و چند سالی در مجلات مختلف و سایت سینمای ما فعالیت خبری می کرده است . امیر کاظمی فعالیت خود را در سینما از سال 1385 با حضور در فیلم کوتاه دوئت به کارگردانی حسین مروتی آغاز کرد و سابقه حضور در 10 فیلم کوتاه دیگر را هم دارد . امیر کاظمی فعالیت حرفه ای خود در تلویزیون را با حضور به عنوان بازیگر مهمان در اپیزود پایانی سریال " کتاب فروشی هدهد " به کارگردانی مرضیه برومند آغاز کرد و با حضور در یکی از نقش های اصلی سریال " همه بچه های من " ( مرضیه برومند ) ادامه داد . امیر کاظمی جدیدا بازی در فیلم سینمایی " برندگان " به کارگردانی بیژن بیرنگ و مهران رسام را به پایان رسانده است . این فیلم که فیلمبرداری آن یک ماه به طول انجامید تقریبا فیلمی جاده ای محسوب می شود و در شهرهای تهران ، اصفهان و شیراز فیلمبرداری شده است. امیر کاظمی در این مدت تنها یادداشتی برای مجله " زندگی ایده آل" نوشته است که بخشی از آن را که در آخرین شماره این مجله چاپ شده است را در اختیارتان می گذاریم :

ماجرای فسنجان چپه شده!

فکرش را بکن ! یک شب بخوابی و صبح با صدای زنگ موبایل همیشه خاموشت ( که هنوز هم نفهمیدم آن شب چه جوری روشن شد ! ) از خواب بیدار بشی و ببینی کارگردان محبوب فیلم ها و سریال های دوران کودکیت به تو پیشنهاد بازی در یکی از نقش های اصلی سریال جدیدش را می دهد !
روز هفتم شهریور ماه سال هشتاد و هفت برای من چنین روزی بود که اصلا نفهمیدم چه طور شب شد و امیدوارم همه شما چنین روزهای خوبی را تجربه کنید . دیدار مجدد با مرضیه برومند و بستن قرارداد برای بازی در سریال « همه بچه های من » اتفاقی بود که ظرف چند ساعت افتاد و آغازی شد برای طی کردن یک راه طولانی و یاد گرفتن تجربه حرفه ای از کسانی که شاید دو برابر سن من فقط تجربه کار در سینما و تلویزیون دارند ...
روزی که من برای حضور در پروژه هفتاد قسمتی « همه بچه های من » ( که بعدا به دلیل حجم بالای کار به 42 قسمت تقلیل پیدا کرد ) قرارداد بستم ، تنها چند روز تا آغاز فیلمبرداری فرصت باقی بود که روزها درگیر کار عکاسی سریال ( همان عکس هایی که در تیتراژ و محیط خانه میبینید) و تستهای گریم و لباس بودیم ، بعد از ظهرها هم درگیر کارهای دفترم بودم و تنها شبها فرصتی بود برای تمرین و درآوردن نقش پویا .
شاید الان خیلی ها بخندند اگر بنویسم برای درآوردن نقش پویا در اپیزودهای پایانی سریال به نسبت قسمتهای اول بنا به نوع قصه و تغییرات شخصیت ، چندین کیلو وزن اضافه کردم و این قضیه با قیاس تصویری کاملا محسوس است ! شاید برای خیلی ها عجیب باشد ، اگر بنویسم حتی روی راه رفتن و نوع گویش کلمات پویا در هر اپیزود به صورت دقیق کار شده . پویا در هر قسمت از سریال ( به تناسب موقعیت پیش آمده برای شخصیت ) تغییر حالت فیزیکی و روحی میدهد و این مسئله امری طبیعی در متد های بازیگری رایج در دنیاست و شاید تنها برای بخشی از کارگردانان و بازیگران عجیب باشد که بنا بر شرایط مالی و یا تولید فشرده ، فیلمنامه صبح روز فیلمبرداری به دستشان میرسد و طبیعتا انتظار تغییر شرایط نقش برای بازیگر و داشتن یک دکوپاژ حرفه ای از کارگردان نمی رود ...

عکسهای بازیگر نقش پویا در سریال همه فرزندان من

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی

عکسهای امیر کاظمی بازیگر نقش پویا در سریال همه فرزندان من

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی

عکسهای امیر کاظمی بازیگر نقش پویا در سریال همه فرزندان من

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی

عکسهای امیر کاظمی بازیگر نقش پویا در سریال همه فرزندان من

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی

http://ebhamlink.mihanblog.com ابهام لینک جذاب و دیدنی



چطور بود؟؟خوب بود؟؟بريم بعدي؟؟شرمنده عزيزم بعدي دركار نيستتتت

حالا اين خيلي راه داره كم كممممممم مياد رو بورس نگران نباشيدتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

آخ بچه ها فقط ۲آ كنيد كه بابام زود بيدار شه بره نون تازه بگيره آخه من از گشنگي معدم داره سوراخ سوراخ ميشه

فك كنم الانه كه غش كنم پس تا مشكلي پيش نيومده برم خيلي دوستتون دارم بازم حتما ميام

خداحافظ

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

منتظرم بمونید

  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

سلام ۲ستان شاید این آخرین آپ باشه درست نمیدونم ولس امکانش هست آخه دلایل زیادی وجود داره که نتونم آپ...کنم...... خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

 

راستی شیما درجوابت بایم بگم نمیدونم برام مهم نیست

ولی اگه کد چت بزاری که خیلی بهترررررررررررررررررررررره

آخه وبم حیفه یک جورایی که توش...

ولی گفتم که برام مهم نیست

راستی آقا حمید وقتی کامنت تونو خودنم خیلی تو فکر رفتم با خودم گفتم مگه میشه یک نفر انقدر شبیه من باشه به مامانم گتم اونم خیلی تعجب کرد گفت شاید دروغی درکار باشه البته ناراحت نشیدا مامانم خیلی شکاکه لابد مامان اونم شکاک بود هاهاها ولی نه خوشبختانه من نیستم کاش مینوتستم بهتون کمکی میکردم اینو بدونید من به هیچ کس نمیگم که منو ملیکا یا پارمیدا یا هر اسمه دیگه ایی صدام کن من همیشه فاطمه ام

ولی اگه گاهی وقت کر

دم حتما سر میزنم آپ میکنم چت میکنم و خیلی کارهای دیگه اینجوری نیست که از صب تا شب بشینم هی خز بزنم نه بابا از این خبرا نیست

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

حالا بریم یک متن خیلی قشنگ باهم بخونیم شاید کمی قدیمه باشه ولی به خوندنش می ارزه

شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…
بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد، تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.
- یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم.
و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه…

چطور حتما نظرتون رو راجبش بهم بگید برام مهمه خیلی مهم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                                           

                                                                        

                                                                

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

حتما پیشتون میام آپ میکنم ولی کمتر از قبل

همیشه به یادتونم

همیشه به یادم باشیدخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

و بدونید که اگه تنهای تنهای تنها شدید خدا همیشه و همه جا هست

زندگی چه واژه ی غریبی واژه ای که سالها با ان سر وکار داریم از کودکی همه گفتند زندگی کن ولی کسی به ما نیاموخت چگونه... خسته ام از این همه دود و دم از این همه دروغ از این همه دو رنگی.. می خوام خودم باشم می خوامنقاب هارا از چهره ها بردارم میخواهم حرف بزنم اما نمی توانم خسته شدم از گفتن حرف هایی که نمی توان گفت ... من توی دنیایی زندگی می کنم که مردمش از خودشان هم بیزارند... وچه چیزیبد تر از بیزاری از خود ... می خواهم فکر کنم فککری عمیق برای کل عمرم .. فکری که بتواند راه زندگیم را تغییر دهد... می خواهم این دنیای سوت وکورو یک رنگ را رنگین کمان کنم رنگین کمان 12رنگی که هر رنگش با قسمتی از وجودم امیخته باشد با وجود این همه دروغ من میخواهم بسازم دنیایی را که ساختنش به سختی و آسانی رسیدن به خداست ...

مرا چشمیست بیگانه زاین دنیای نا گفته           برای ساختن خواهم دلی از جان بر آشفته

عصای کور دل با شد چراغی از دل پر سنگ           چراغی که اگر باشد کند قلب تو را بی رنگ

دل من چون چراغی بود که از دل آرزو می کرد    بیابد گر دلی چون خود کند کاری که مجنون کرد

ولی آتش زدند آخر دل دیوانه ی من را               منی که از خودم بودم برای درک این آوابهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

زمین مرده

زمین مرده

زمین اقت نیاورده

زمین تنگه

زمین کوره

زمین دلداده ناجوره

زمین خستس

زمین یار کمر بستس

زمین دل را به من داده

زمین با دل هم اوازه

زمین کرده مرا تازه

زمین من پر از رازه

زمین راز یه آوازه

زمین آواز پروازه

زمین آغاز یک رازه

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

خیلی دوستتون دارم

تا بعد خداگهدار

البته بهتره بگم که بای تا های درستهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

اینم تقدیم به همه ی شما هابهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

و اینم میخوام به خدا جونم بگم که خیلی خیلی دوستت دارم

اینم مال خدا جونم فقط فقط مخصوص خداست کسی برش ندارهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

انگار خیلی حرف زدم و زودتر منتظرید که من برم البته اینو بازم میگم من برای همیشه نمیرم شاید ناراحت شده باشید مه برای همیشه نمیرم ولی...

منتظرم باشید

 

 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

عاقبت ايران چيست؟؟

سسسسسسسسسسسسسسسسسلامممممممممممممممم دوستا جوناي مهربونم ايننجا جا داره از خواهر هاي گلم به خصوص: شيما خواهر دوقلوي گلم.ياسمين جوووووووووووونمممممممممم.عمه ليندا جونم.مريم جون.الهه جووني و....

ببينم با اين تظاهر چه كاا ميكنيد امروز توي يكي از شبكه ها به اسم.....داشت نشون ميداد يك دختره رو با تير زدند چند نفر اومدند دست روي قلبش  بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.comهمون جايي كه تير خورده بود گذاشتند تا جلوي خون رو بگيرند يكدفعه خون از دهن دختره زد بيرون و در جا مرد مامان و بابام فك كنيد بچه ها حتي بابام شروع كردند به گريه كردند منم به زور جلوي گريه ام رو گرفتم چون خيلي غرور دارم و نميخوام كسي گريه ام رو ببينهخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

تازه اون دختره بيچاره كنار باباش بود فك كيند اي بگم خدا..... خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

حالا بريم سراغ چند خبر و عكس داغغغغغغ و خفن از سياوش خــــــــــــــــــــــــــــــيرابـــــــــــــيخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

احتمالا همون خبر داريد كه سياوش در سريالي به نام دلنوازان داره بازي ميكنه واااااااااااااااااي من كه خيلي وحشتناكككككككككككككككككككككككككككككك خوشحالللللللللللللللللللم

يوهوووووووووووووووووووووووخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

تصویربرداری مجموعه تلویزیونی "دلنوازان" به کارگردانی حسین سهیلی‌زاده در خیابان زعفرانیه ادامه دارد و بعد از ماه رمضان از شبکه سه روی آنتن می‌رود لاي لاي لاي لاي ليا ليا ليل لايللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

آهان ديروز هم تولد مصطفي زماني بود خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

خب مبارك باشهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

تازه‌ترين خبرها و عكس‌ها از فيلم «مهدي برقعي»؛
كاوه ايماني «يك بازي ساده» را تدوين مي‌كند

خبرگزاري فارس: با پايان فيلمبرداري فيلم سينمايي «يك بازي ساده» به كارگرداني مهدي برقعي و به تهيه‌كنندگي منوچهر زبردست،كاوه ايماني تدوين اين فيلم را آغاز مي‌كند.



 ه گزارش خبرنگار سينمايي فارس،اين فيلم روز 17 ارديبهشت در تهران كليد خورد و روز گذشته پس از 30 جلسه كاري به پايان رسيد. آخرين سكانس اين فيلم در خيابان پاسداران تهران فيلمبرداري شدو در روز پايان فيلمبرداري همه بازيگران اصلي به جز نيما شاهرخ‌شاهي جلوي دوربين رفتند.
 ارا خوئيني‌ها، اميرجعفري، نيما شاهرخ‌شاهي، سياوش خيرابي، سحر زكريا، ساعد هدايتي و سحر قريشي بازيگران اصلي «يك بازي ساده» هستند. در روزهاي آينده مراحل مقدماتي تدوين فيلم برقعي نيز آغاز خواهد شد.

 يك بازي ساده» مضموني خانوادگي و طنزآميز دارد و فيلمنامه آن را حميد گرشاسبي براساس ايده‌اي از رامبد جوان نوشته است. اين فيلم داستان زوج جواني به نامهاي پونه و فرهاد را روايت مي كند كه پس از 15 سال زندگي مشترك، حدود سه سال است از يكديگر جدا شده‌اند. آشنايي پونه با يك مرد جوان، انگيزه اي مي شود تا فرهاد رقيب عشقي خود را از ميدان به در كند.
 هدي برقعي پيش از اين فيلم سينمايي «سفر به شرقـ» و تله فيلمهاي «او شبيه گل داودي بود»، «وقتي سفر كرديم» و «خاطره» را كارگرداني كرده است. ضمنا نام اين فيلم نيز به زودي تغيير خواهد كرد.
 واملي كه در اين فيلم حضور دارند عبارتند از:
كارگردان: مهدي برقعي - نويسنده فيلمنامه: حميدگرشاسبي(براساس طرحي از رامبد جوان) - مديرفيلمبرداري: حسين ناظريان - مديرصدابرداري: شهرام متولي‌باشي - طراح صحنه ولباس: افسانه صمدزاده - طراح چهره‌پردازي: مهديه اعرابي - مدير برنامه‌ريزي و دستيار اول كارگردان: حجت ذيجودي - منشي صحنه: بهشته ناصري - دستيار اول فيلمبردار: فرشاد خالقي - نورپرداز: عباس ناظريان - گروه كارگرداني: مهدي طاهباز، محمد كرميار - گروه فيلمبرداري: حامد كرمي، محسن زهي، رضا شاد - گروه صدابرداري: اميد آشوري، مهدي بازيار - گروه چهره پردازي: محمدرضا گل‌افشار، ساناز سرمدي - گروه صحنه و لباس: مهديه اعظمي، مينا تيموري، علي علي‌عسگري - جانشين توليد: علي رضايي - تداركات: مسعود مقدسي، حسين اميني- خدمات: مصطفي مصطفي‌لو، غلامرضا حيدري - پشتيباني: محمود وهابي، كامران مختاري، محمد مرادي - سينه موبيل: حيدر عيلزاده -تصويربردار پشت صحنه: زهرا موسوي- عكاس: بهزاد مطرح - مشاور رسانه‌اي: مهدي طاهباز - مدير توليد: حسين چرمچي و تهيه‌كننده: منوچهر زبردست - بازيگران: امير جعفري، سارا خوئيني‌ها، نيما شاهرخ‌شاهي، سياوش خيرابي، سحر زكريا، ساعد هدايتي، سعيد عراقي، محمد اميري‌مهر، عليرضا طالبي، نيلوفر دوستي، حسين اميني، محمد مرادي، فاطمه درستكار، سپيده عنايتي، نازنين رحيمي، فاطمه عسگري و با معرفي: سحر قريشي
پنجشنبه 21 خرداد 1388.
پس ۳۰آوش كووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو؟؟؟

اینم چند تا عکس از سریال دلنوازان

بروچز اميدوارم خوشتون اومده باشششششششششششششششششششششششششششه ترو خدا كامنت بديد بابا نتمردا من گناه داررررررررررررررررررررررررررررررررررررمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

 

راستي همين الان در حيني  كه داشتم آپ ميكردم قالب وبلاگم رو هم عوض كردم يكمي مسخره بچه بازيه ولي داداشم گير داده ترو خدا همينووووووووووووووووووووووو بزارررر منم يك هفته ميزارم باشه بعد برش ميدارم قالب پلنگ صورتيهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

اوكي من ديگه كم كم برم الان بوم سفيد شروع ميشه تا بعد خداحافظظظظظظظخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

بهاربيست                   www.bahar-20.com

سلام بروچز خوب خودم چطور مطوريد بابا تعجب نكيد كه من انقدر آنلاين شدم دقيقه به دقيقه آپ ميكنم

بچه ها الان ساعت ۵:۲۵ دقيقه صبحه من از ساعت ۱۲ شب ديروز بيدارم تا حالا چكار كنم خوابم نميبرهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

با تعطيلات اساسي حال ميكنيد ديـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگه آره!!

بچه ها تورو خدا بگيد درباره ي چي آپ كنم ديگه سوژه ندارم

شيما جون تو ميگي درباره ي چي آپ كنم؟؟

محدثه؟؟

مهسان؟؟

اناهيتا؟؟؟

بيتا؟؟؟

اااااااااااااا خوب بگین درباره ی چی اپ کنم؟؟؟

ووووووووووووووووااااااااااااااييييييييييييييييييييييييييييييييييييي آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخ جون امروز هم توفلد ماميم هستش و هم بوم سفيد داره ييييييييييييييييييييييييييييووووووووووووووهووووووووووووو

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

خوب حالا بريم سراغ چندتا جوك و اس ام اس و داستان هاي كوتاه خنده دار

<<حاملگی  و زایمان در 20 دقیقه >>
مرکز باروری و ناباروری
یوزارسیف !


در پی ازدواج یوزارسیف در بسیاری از مدارس دخترانه عزای عمومی اعلام شد.


در گذشت كاریماما،ازدواج یوزارسیف،قدم نو رسیده،آغاز خشكسالی و پدر بزرگ شدن یعقوب تبریك،تهنیت، و تسلیت باد


سلام  .. خوبی
.
جمعه با کسی قرار نذار
.
می خوایم بریم کمک یوزار سیف, گندم درو کنیم


كائنان معبد برای اینكه درزمان قعطی شناسایی نشونداقدام به كاشت موكردند


تمامی كارگران اخراج شده ازقصرپوتیفارجهت پیداكردن كار به عسلویه رفتند


A,B,C,D,E,F,G,H, _ ,J,K,L,M,N,O,P,Q,R,S,T,U,V,W,X,Y,Z
دنبال I نگرد ! چون فدای U شده !!

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خوب چطور بود باحال بود يا نه؟؟

خوب حالا يك چندتا داستان باحال و در عين حال ككككككككككككككككووووووووووووووووووتتتتتتتتتتتااااههه ميزارم راستي ميخوام مثل شيما جون يك مسابقه تو وبم بزارم چطوره جايزشم username and password یک کارت اینترنت ۳ ساعته به ایمیل یا در قسمت خصوصی وبلاگتون سند میکنم چطوره اگه موافقین بگین؟؟

خوب بریم داستان ها رو باهم بخونیم

چشمک

سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من ميرسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود . اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت : ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

اخبار۲۰:۳۰ در ۵۰ سال آینده خیلییییییییییییییییی جالبه

هر سكه طلا امروز در بازار با ۶۰ میلیون تومان كاهش به یك میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.

* ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است كه نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن ۱۰ سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط ۴۵ میلیون تومان گران تر است.

* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت. علی دایی: هلوز قثد ندالم كه از دنیای فوتبال خداحافثی كنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاكم اثت …… به قولی……

* دولت موفق شد نرخ تورم را كاهش داده و آنرا از ۶۳% به ۶۲/۵% برساند.

* یكصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام كرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد كه امیدواریم به زودی بر طرف شود.

* به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.

* یكی از نمایندگان مجلس خواهان كاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از ۵۰ سال به ۴۵ سال كاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشاركت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد.

* نیروی انتظامی كرج چند سارق را كه به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می كردند دستگیر كرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.

* شورای نگهبان ۲۹۹۹ نفر از ۳۰۰۰ كاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت كرد.

* به علت برخی مشكلات و نواقیص، چشم انداز ۲۰ ساله باز هم تمدید شد.

* قیمت هر كیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در ۵۰ سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یك اتومبیل بخرند.

* روئسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی كردند.


* ۷۰ درصد مردم زیر خط فقر زندگی میكنند این در حالیست كه این آمار نسبت به سال قبل كاهش خوبی را نشان می دهد.

* از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملكه زیبایی برگزار می كند.

* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

* مدیرعامل سایپا: با تكیه به دانش بومی تانك و تراكتور پراید را طراحی كردیم.

* شركت ایرباس، طی شكایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان كرد كه این هواپیماها ۷۰ سال پیش از رده خارج شده اند

خوب فعلا تا همینا داشته باشید بقیقه رو آپ های بعدی میزارم

بچه ها لطفا میاین اینجا کامنت هم بزارین نه مثل معضی از دوتام که اومدن اینجا و نظر نذاشتن من انقدر ازشون خواهش کردم که اومدن گذاشتن

خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com 

قووانینی که نیوتون از قلم انداخت

قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:
اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:
بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:
اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

قانون نتیجه:
وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

اگه نظر ندی ۲آ میکنم تمام موهات بریزه

خوب بچه ها بای بایییییییییییییییییی

خداحافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

سلااااااااااااااااااااااام دوستای باحال خودم اومدم تلافی این ۳ ماه آپ نکردن ها رو دربیارم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

شیما جون فقط میتونم یک چیزی بهت بگم اونمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

حالا میخوام براتون بازم یک داستان عاشقانه بزارم حتما بخونید و حـــــــتماااااااااااااااااااا نظرتون رو دربارش بگين

این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند
فقط بچه ها خيلي طولاني ستش

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم ( همینطور گیج و ویج توی خیابان راه میرفت ، اصلا نفهمید چه وقت از وسط خیابان انقلاب گذشت ، چند بار نزدیک بود اتومبیل ها بهش برخورد کنند ، به یک خیابان خلوت رسید و به دیوار سیمانی کثیفش تکیه داد ، حالش خیلی بد بود ، دنیا دور سرش میچرخید ، مجبور شد بنشینه روی زمین ، تازه نشسته بود که بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرده بود ، هرچه کرد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد، در همین هنگام تلفنش زنگ زد )

این محمد رضا هم دست بردار نیست ، میخوای بری برو دیگه کسی کاری باهات نداره، حنما شبنم بهش زنگ زده گفته ، فقط اون میدونه حال من الان چطوریه ، بله محمد جان ، چیکار داری ؟ (( میخوام ببینمت کجایی )) نمیدونم ، ( سعی داشت گریه و ناراحتی رو پنهان کنه ) (( بگو کجایی )) میام سر همون چهار راه انقلاب که توی ایستگاه نشسته بودیم ، قدم برداشتن برام خیلی سخته ، حالا چطوری برم ، میرم ، شبنم هم ازم خواست ، ولی انگار از دست دادن همه چیز و همه کس الان دیگه برام فرقی نمیکنه ، سر چهارراه دیدمش ، براش دست تکون دادم ، اومد این طرف خیابان ، (( بریم خونه )) با خنده گفتم من خودم میرم بابا چیزیم نیست که ، دلم نمیخواست از عمق دلم با خبر باشه ، ( با اصرار سوار تاکسی شدیم ، از این تاکسی های ون بزرگ سبز ، عقب عقب سمت چپ نشستم و محمد کنارم ، نمیدونم چرا دلم نمیخواست دوست شبنم رو دیگه ببینم ، چون واقعا دیگه توان حرف زدن نداشتم ، میدونستم اگر ببینمش دوباره باید حرف بزنم ، احتمالا با این ضربان قلب و افتادن فشار بیهوش میشدم و شاید هم میمردم ، چهار راه اول چراغ قرمز بود و چند دقیقه ای منتظر شدیم ، توی چهار راه بعد دوباره دیدمش ، شبنم منتظر تاکسی بود که سوار بشه ، تاکسی که ما در اون بودیم جا نداشت، اشک توی چشمام جمع شد ) خدا کنه من رو اینطوری نبینه وگرنه امروز دیگه تنهام نمیذاره و این موضوع به بعد موکول میشه ، خدارو شکر مثل اینکه ندید ، ( بعد از چند دقیقه که گذشت به محمدرضا رو کرد و گفت ) من که حالم خوبه میخوای من تا خونه تورو برسونم ، ( با سردی جواب داد و هیچکدوم دیگه حرفی نزدند تا میدان فردوسی ، ناگهان محمد رضا گفت ) ((اینجا پیاده بشیم من توی این موبایل فروشی کار دارم )) تا خواستم جواب بدم دیدم شبنم از همون مغازه بیرون اومد ، دلم میخواست محمدرضا رو بزنم ، خیلی خودم رو کنترل کردم و هیچی نگفتم ، هم  خوشحال بودم که یک بار دیگه دیدمش ، هم ناراحت از اینکه دوست من درک نمیکنه که باید فعلا ما دو نفر از هم جدا بشیم ، چراغ قرمز بود و خوشبختانه میتونستم کمی دیگه نگاهش کنم ، اون هم حال خوبی نداره ، دیدم تلفنش رو برداشت و گذاشت روی گوشش ، حتما داره به دوستش زنگ میزنه ، خدا کنه دوستش زود برسه که شبنم زیاد اینجا منتظر نشه ، اون هم از انتظار مثل من تنفر داره ، مخصوصا توی این شلوغی ، ( از میدان که گذشتیم در طرف دیگه محمدرضا اصرار داشت که از تاکسی پیاده بشیم ، هرچی بهش اصرار کردم قبول نکرد و پیاده شد ، منم سر جای خودم نشستم ، توی اون لحظه که داشت کرایه من و خودش رو حساب میکرد فکر های بدی از ذهنم درباره محمد گذشت ، همینطور که نگاهش میکردم گفتم ) چقدر این دوستم احمقانه داره فکر میکنه ، فکر میکنه کارش درسته و میخواد به من لطف کنه ولی حالیش نیست که این جدایی خیلی برای زندگی دو نفر ارزشمنده ،) ناگهان درب کشویی ماشین رو با تمام وجود بست و ماشین تکان عجیبی خورد ، همه مسافر های ماشین برگشتند و با نگاهی توهین آمیز محمدرضا رو تعقیب کردند ، تاکسی حرکت کرد ، تصمیم گرفتم دیگه موبایلم رو هم خاموش کنم ، دلم نمیخواست دیگه با محمد هم حرف بزنم ، دوباره اشک از چشمانم ریخت ، داشتم تلفنم رو خاموش میکردم که زنگ زد ، خودش بود ، شبنم، نمیتونم باهاش حرف بزنم ، خوب منو میشناسه ، اگر حتی یک کلمه حرف بزنم امشب من رو تنها نمیگذاره ، دکمه قرمز رو زدم و تلفن رو خاموش کردم ، از تاکسی که پیاده شدم بین فکر های پراکنده و شلوغ گفتم نکنه شبنم کاری داشته ، نکنه دوستش نیومده باشه ، نکنه حالش بد شده باشه ، تلفنم رو روشن کردم به این امید که اگر زنگ زد فورا جواب بدم ، سعی میکنم مانع ناراحتیم بشم و محکم حرف بزنم ، تلفن زنگ زد ، محمدرضا بود ، اصلا دلم نمیخواست دیگه جواب بدم ، ولی زشت بود ، بعد از ده سال که با هم بودیم درست نبود جواب ندم ، گوشی رو برداشتم ، باز هم میخواست بدون من کجام ، دیگه بهش نگفتم ، جواب سر بالا دادم و بدون اینکه گوشی رو قطع کنم از روی گوشم برداشتم و توی جیبم گذاشتم ، چند دقیقه که گذشت تلفن قطع شده بود ، فهمیدم از امروز احتمالا دیگه دوستی بنام محمدرضا نخواهم داشت ، اما توی اون شرایط اصلا برام مهم نبود حتی دوستی که ده سال باهام بوده از دست بدم ، آدم وقتی چیزی با ارزش رو هرچند برای یک ماه از دست میده دیگه براش فرقی نمیکنه خونه و زندگی و همه چیزش هم از دست بره ، گویی در یک برهه زمانی عادت میکنه به از دست دادن و بدبختی، به هر حال محمدرضا هم تموم شد، میدونم دیگه بهم زنگ نمیزنه ، منم با غروری که دارم دیگه هیچوقت این کار رو نمیکنم ، پیاده از میدان امام حسین تا چهار راه شهدا رفتم ، نفهمیدم چطوری گذشت ، ولی چشمانم همش به دنبال اون میگشت ، که شاید بار دیگه ببینمش ، توی اتوبوس و تاکسی و خیابان و شلوغی ، هرکجا که جنبنده ای تکان میخورد نگاه میکردم ، با چشمانی قرمز و افکاری پریشان ، اما نبود ، به چهار راه که رسیدم تصمیم گرفتم به پارک شکوفه برم ، توی اون پارک ساعت های زیادی گذرانده بودیم ، ولی نه ، اونجا نمیتونم پیداش کنم ، چون اونجا پر از پسر های بیکار بود ، اونجا نمیره ، منم که حوصله خونه رفتن ندارم ، تصمیم گرفتم پیاده تا پارک سهند برم ، ساعت رو نگاه کردم ، از شش بعد از ظهر گذشته بود و آفتاب هم در حال غروب ، برگشتم به چهارراه شهدا و با اتوبوس به خانه رفتم ، در خانه سعی کردم خودم رو با کامپیوتر سرگرم کنم ، ولی حتی درون مانیتور هم چهره اش را میدیدم ، از هر جای این خانه خاطره دارم ، روی مبل و صندلی دنبالش میگردم ، ولی نیست ، هوا تقریبا تاریک شده بود ، شام رو در کنار خانواده با بی میلی خوردم و به همه شب بخیر گفتم ، همین موقع بود که دوباره بغض کردم ، به محض اینکه روی تختم دراز کشیدم شروع به اشک ریختن کردم ... _ خدایا چیکار کنم ، من توان این دوری رو ندارم ، فقط تو میدونی دلیل این کار من رو ، الان داره چیکار میکنه ، من روم نمیشه بهش مسیج بزنم ، چون خودم اینکار رو کردم ، خدایا حالم اصلا خوب نیست دارم دق میکنم ، امیدوارم اون یک مسیج بهم بزنه و در جواب بهش بگم قربونش میرم و میمیرم براش ، بدونه که برای من خیلی سخته و دارم از غصه میمیرم ، بدونه که دلم نمیخواد اینجوری باشیم ولی مجبورم ، ( نمیدونست چطور باید جلوی اشک ریختنشو بگیره ، هر چند دقیقه یک بار به موبایلش نگاه میکرد و بعد سرش رو درون بالش فرو میبرد و هق هق گریه میکرد ، نمیخواست صدای گریه کردنش رو کسی بشنوه و جلب توجه کنه ، چند ساعتی اشک ریخت و وقتی مطمئن شد همه خوابیدن از تخت بیرون اومد و جلوی پنجره ای که رو به خیابان بود ایستاد و به آسمان نگاه کرد ، با خدا اینچونین سخن میگفت ) خدایا کار من درست بود مگه نه ؟  خدایا میدونی که من دوستش دارم و جز اون هیچکس توی زندگیم نیست ، خدایا کمکش کن ، من کمک نمیخوام ، هر اتقاقی برام بیفته مهم نیست ، دلم میخواد خوشبخت بشه ، خدایا کاری کن که درسش و خوب بخونه ، عروسی کنه ، شوهر خوب قسمتش کن ، بچه های خوب ، خدایا کاری کن که توی زندگیش چیزی کم نداشته باشه ، خدا جون حاضرم جون منو بگیری ولی اون بتونه این دوری رو تحمل کنه ، اصلا خودم رو میکشم ، آره ، اگر بدونه من مردم شاید راحت تر دوریمو قبول کنه ، ولی نه ، اینطوری نه ، اگر بفهمه خودم رو کشتم حتما خودش رو میکشه ، نمیخوام اینطوری بشه ، من خوشبختیشو میخوام ، خدایا کمکش کن ، یه زندگی خوب بهش بده ( ساعت تقریبا از دو گذشته بود که به تخت خواب بازگشت ، آدمها متفاوت هستند ، خیلی از آدم ها در اوج ناراحتی آهنگ گوش میدن ، بعضی از آدم ها میخوابن ، بعضی به آسمان نگاه میکنند ، بعضی کتاب میخوانند ، بعضی میوه میخورند ، ولی امیر علی قصه ما در اوج ناراحتی دوست داشت بنویسه ، نه با قلم و کاغذ بلکه با کیبورد و کامپیوتر ، ولی امیرعلی در اون ساعت شب نمیتونست صدای شیرین کیبورد رو در بیاره ، چون باعث بیدار شدن خانواده میشد ، پس کمی با گوشی همراه نوشت ، اولش خواست برای شبنم مسیج بفرسته ، ولی وقتی صفحه مسیج باز شد و آماده نوشتن شد ، فقط قطرات اشک بود که از چشمانش جاری شد ، پس صفحه مسیج رو بست و صفحه نت یا نوشته را باز کرد ، و شروع به نوشتن کرد )

خوب بهتره از اول بنویسم ، راستی اولش چطوری شروع شد ، چطوری شروع کنم ، نوشتنم بد نیست وقتی شروع کنم کلمه ها و جمله ها خودشون سر جایی که باید ، قرار میگیرند ،

اولش همه چیز از یک وبلاگ شروع شد ، من تازه وبلاگ نویس شده بودم ، یک سال بود که وبلاگ داشتم و دختر خانمی به طور کاملا اتفاقی از موتور جستجوی گوگل وارد وبلاگ عاشقانه من شد ، نوشته های من اکثرش مال من نبودن و از جاهای مختلف کپی کرده بودم ، کنجکاوی دختر خانم باعث شد که آی دی من رو در یاهو مسنجر اد کنه که بعدا باهام حرف بزنه ، منم بعد از یک سال کاملا برام عادی بود ، چون بیش از چهارصد نفر این کار رو کرده بودند و با بیشتر اون نفرات حداقل یک بار حرف زده بودم، بعد از چند بار که برام پیغام گذاشته بود باهم حرف زدیم ، از همون جمله های اول احساس کردم با همه فرق داره ، جمله ها و کلماتش به دلم مینشست ، پس اولش همه چیز با یک احساس شروع شد ، احساس متفاوت بودن ، بعد از روز اول چند بار دیگه باهم چت کردیم ، به صحبت ها و حرفاش علاقه مند شدم و باهم قرار میگذاشتیم که سر ساعتی هردو یاهومسنجر رو باز کنیم ، اکثر اوغات ساعت پنج بعد از ظهر قرار میگذاشتیم ، احساس کردم دوست دارم باهاش حرف بزنم ، ولی یک روز دیر کرد، وقتی اومد سلام کرد ، با ناراحتی جوابش رو دادم و خیلی زود دلیلش رو فهمید و معذرت خواهی کرد ، برای اینکه دیگه این موضوع تکرار نشه ازش شماره خواستم ، نه برای گفت گو ، بلکه چون بتونم بیشتر و راحت تر باهاش قرار بگذارم ، ولی بهم نداد ، توی دلم کلی بهش ناسزا گفتم ، دختره بیشعور اصلا نمیفهمه کوچیکتر هستش و من غرور دارم ، فکر نکرده میگه نمیدم ، اصلا دیگه هیچوقت ازش شماره نمیخوام ، ولی بعد از چند وقت بدون اینکه فکر کنم باز ازش شماره خواستم ، اینبار برای گفت و گو ، اصرار داشتم که با هم حرف بزنیم ، قبل از کنکور بود و من از ساعت ده صبح تا یک معلم خصوصی داشتم ، قرار بود ساعت یک و نیم بهش زنگ بزنم که شبنم ساعت یازده زنگ زد ، خودش و معرفی کرد ، چه صدای دلنشینی داشت ، وقتی فهمید کلاس خصوصی دارم تلفن و قطع کرد، استادم که متوجه حال من شد زیاد درس نداد و کلاس به گفت و گو گذشت ، ساعت یک و نیم باهاش تماس گرفتم ، روز های اول نه علاقه ای بود و نه دوست داشتن زیاد ، فقط نیاز به جنس مکمل باعث میشد که باهم حرف بزنیم و جز حرف زدن و شنیدن صداش چیزی نمیخواستم ، مدت زیادی به همین شکل گذشت و قرار گذاشتیم همو ببینیم ( اون شب تا همینجا تونست بنویسه و مجددا اشک ریخت و گریه امانش نداد ، همینطور درحال اشک ریختن به خواب رفت ، صبح که از خواب بیدار شد ناخواسته تلفنش رو به قصد صبح بخیر گفتن به شبنم برداشت و شروع به تایپ کرد ، وقتی اومد مسیج رو بفرسته متوجه تغییر اسم در دفترچه تلفن شد و تازه اوضاع جدید جایگزین قبل شد ، پس مسیج نوشته شده رو حذف کرد و به آشپز خانه رفت و صبحانه خورد و بعد روی صندلی کامپیوتر نشست و تصمیم گرفت همه چیز رو دوباره بنویسه ، نوشتن بهش آرامش میداد ، احساس میکرد سرنوشت خودش مثل یک کتاب و یا داستان نوشته میشه ، فکر میکرد اگر همیشه عقب تر رو بنویسه فقط خاطره است ولی اگر آینده رو بنویسه حتما اتفاق می افته ، بعد از یک سال که نوشتن رو کنار گذاشته بود و شبنم اونقدر تنهایی اش رو پر کرده بود و براش خوب بود که هیچ نیازی رو در اطرافش حس نمیکرد ، نیاز به کار کردن ، نیاز به درس خوندن ، شبنم برای اون اونقدر بزرگ بود که امیرعلی هیچ چیزی دیگه از دنیا نمیخواست ، شاید همین موضوع باعث شد که این دو نفر موقتا از هم جدا شدند ، اولین کلمه ها و جمله ها را تایپ میکرد که تصمیم گرفت قصه واقعی خودش رو با اسم های شخصیت های عروسکی مثل شبنم و امیرعلی که برای هردو آنها آشنا بود بنویسد ، تصمیم گرفت داستان خود را در جاهایی بنویسد که ممکن بود شبنم قصه آن را بخواند و به حال روز امیرعلی پی ببرد ، ولی امیرعلی هیچوقت ، یا هنوز از حال شبنم با خبر نبود و مجبور بود تا آخر ماه صبر کند و آخر اردیبهشت ماه منتظر مسیجی از طرف اون باشه )

مکانی که برای دیدار اول انتخاب کردم پارک هنرمندان در نزدیکی مترو طالقانی بود، پارک خلوت و دلنشینی است ، ولی شبنم به اشتباه تصور کرده که منظور من پارک طالقانی نزدیک مترو میرداماد بوده ، خودم رو به بدترین شکل ظاهری در آوردم و خودم رو راس ساعت سه به پارک هنرمندان رساندم و شبنم در پارک طالقانی منتظر بود که همدیگه یکدیگر رو ببینیم ، وقتی تلفنی متوجه این موضوع شدیم خیلی خندیدیم ، من با مترو  بعد از پانزده دقیقه به پارک مورد نظر رسیدم ، وقتی برای اولین بار دیدمش زیاد ازش خوشم نیومد ، ولی دنبال خوش اومدن و این چیزا نبودم ، فقط میخواستم باهاش حرف بزنم و کنارش باشم ، روز اول صحبت از ایران کشورهای مختلف شد ، صحبت از زندگی و چیزهای دیگه ، ماه رمضان بود ، تقریبا نزدیک اذان هم شده بودیم ، هوا هم در اون پارک سرسبز سرد شده بود ، از هم خداحافظی کردیم و من به خانه اومدم ،

بار ها و بارها همدیگر رو دیدیم و هربار بیشتر از باهم بودن لذت میبردم و از شنیدن حرفها و جمله هاش احساس رضایت میکردم ، هر روز و ساعت لحظه شماری میکردم که ببینمش ، یک سال گذشت و ما کاملا به هم دلبستگی پیدا کرده بودیم ، توی جمله ها و حرف هامون بوی ازدواج و باهم بودن پیچیده بود ، ناخواسته داشتم به این موضوع نزدیک میشدم ، هرشب وقتی خوب فکر میکردم میدیدم فعلا با وجود شبنم من نیاز به هیچ چیزی ندارم و اگر همینطور بگذره هیچوقت نمیتونم باهاش ازدواج کنم ، اصلا نه با این نه با کسی دیگه ، باید از هم جدا بشیم ، وگرنه هم زندگی من خراب میشه و هم زندگی این دختر معصوم ، هر روز تصمیم داشتم بهش بگم ، تا اینکه روزی به بهش گفتم که هیچوقت به هم نمیرسیم ، ولی وقتی گریه هاش رو میدیدم دنیا رو سرم خراب میشد ، اصلا نمیتونستم ببینم باعث رنجشش شدم ، چندین بار این موضوع تکرار شد و هربار بدتر از بار قبل، تا اینکه روز آخر فرا رسید ، سعی کردم اون روز براش همه کار کنم ، یک روز کامل براش فراهم کردم ، با وجود غم و غصه ای که توی دلم بود سعی کردم هیچی نفهمه ، بعد از اینکه به ساعت خداحافظی نزدیک میشدیم ازش خواستم برای همیشه ازم جدا بشه ، کاملا جدی بودم ، وقتی احساس میکردم چشمانم درحال خیس شدنه لبخندی مرموز روی لبهایم مینشاندم که نظرش به چشمان غم آلودم جلب نشه ، هرچی خواست ازم بپرسه دلیل کارم چیه بهانه آوردم ، نمیتونستم بهش بگم تو زیادی خوبی ، من با وجود تو به هیچ جا نمیرسم ، من با وجود تو به هیچ کس و هیچ چیز نیازی ندارم ، پس به هرچه که به ذهنم میرسید و در کتاب های مختلف خوانده بودم چنگ زدم ، گفتم وقتی دو نفر نمیتوانند با هم زندگی کنند باید از هم جدا بشن ، من هیچی ندارم و در آینده نمیتونم زندگی مشترکی رو اداره کنم ، هرچه میگفت خوب کار میکنی قبول نکردم ، گفتم اصلا من تورو برای همسر انتخاب نمیکنم ، یا اصلا کلا ازدواج نمیکنم ، مثال های گوناگونی زدم مثل ژله و آدامس، گفتم وقتی دو تا آدمس جویده شده رو بهم بچسبانیم بعد از چند دقیقه به سختی جدا میشه ولی اگر دیر بجنبیم خشک میشه و هیچوقت جدا نمیشه ، باید تا دیر نشده از هم جدا بشیم و به این جدایی عادت کنیم ، توی دلم خدا خدا میکردم که بهم نگه اگر همون دو تا آدامس تا دیر نشده با هم خوب مخلوط بشن یک رنگ میشن و دیگه برای همیشه جدا نشدنی هستند ، هر چند دقیقه یک بار قلبم درد میگرفت و از شدت درد دستم رو روی اون میفشردم ، میدونستم بعد از این درد سر درد و سرگیجه شاید هم بیهوشی و خوابالودگی همراهش هست ، سعی داشتم محکم باشم که اینبار بتونم این رابطه شیرین رو برای مدتی از هم پاره کنم ، چون واقعا ما دو نفر برای زندگی مشترک ساخته نشده بودیم ، میدونستم نمیتونیم زیاد باهم بمونیم و از هم خسته میشیم ، بارها بهم ثابت شد که وقتی زیاد همدیگر رو میبینیم خواسته هامون زیاد میشه و وقتی به خواسته هامون نمیرسیدیم با دلخوری از هم دور میشدیم تا وقتی که دوباره خواسته هامون کم بشه و دلمون برای هم تنگ بشه، دلیل های زیادی داشتم که هیچوقت حاضر به گفتن و حتی نوشتنش نیستم، ولی مطمئن بودم فقط میتونیم دوستان خوبی بمونیم ، شاید هم اشتباه باشه ولی حداقل فعلا درسته ، هرچه کردم شبنم قبول نمیکرد که از هم جدا بشیم ، من خودم هم نمیخواستم و میدونستم بعد از جدایی چه بلایی سرم میاد ولی رابطه ما دو نفر خیلی صمیمی شده بود ، طوری که اگر یک روز از هم بیخبر میموندیم چنان به هم میپیچیدیم که گویی گم کرده ای بزرگ داریم و به دنبالش میگردیم ، به هر حال سعی کردم با بی محبتی و بی مهری باهاش برخورد کنم که قبول کنه از هم جدا بشیم ، هدف من جدایی دائمی بود ، فردای اون روز باهم حرف زدیم ، قرار شد یک بار دیگه همدیگه رو ببینیم ، من که نمیتونستم گریه های شبنم رو ببینم قبول نکردم ، میدونستم اگر ببینمش نظرم رو عوض میکنه ، خیلی اصرار کرد و من فقط خواستم محمد رضا هم توی این ملاقات باشه ، حدس زدم با وجود اون دیگه گریه و حتی صحبت از جدایی نباشه ، قرارمون ساعت دو و نیم بعد از ظهر در میدان فردوسی کنار بانک پاسارگاد بود ، ساعت یک و نیم بود که مادرم ، برادرم رو از مدرسه آورد خونه ، داداشم توی مدرسه حالش بد شده بود و به بیمارستان منتقل شده بود و سرم بهش زده بودن ، باید براش ماهیچه گوسفند و لیموشیرین و پرتغال تهیه میکردم ، به همین خاطر تازه ساعت دو و ربع از خانه راه افتادم ، محمدرضا راس ساعت دو نیم سر قرار بود و شبنم بعد از پنج دقیقه تاخیر رسیده بود ، خلاصه نزدیک ساعت سه در صندلی های مترو ملاقاتشون کردم ، شبنم از همیشه خوشگل تر بنظر میرسید ، قرار بود اون روز هیچ حرفی از جدایی و این چیزا نباشه و فقط یک روز معمولی مثل بقیه روزهای قبل داشته باشیم ، به سمت کریم خان و ولیعصر حرکت کردیم و توی یکی از خیابان ها که به انقلاب ختم میشد سر صحبت باز شد ، خسته بودیم و در ایستگاه اتوبوسی که بیشتر اتوبوس های خیابان معلم از آنجا مگذشت نشستیم ، محمدرضا خیلی دوست داشت این جدایی صورت نگیره و همش حرف میزد ، منم با دلایل گوناگون هر دو نفر رو قانع میکردم که جدایی تنها راه و بهترین راهه ، بعد از یک ساعت گفت و گو قرار شد یک ماه کاملا از هم بیخبر باشیم و ماه دوم هم فقط رابطه نوشتاری داشته باشیم ، من هم از خدا خواسته قبول کردم ، چون میدانستم دوری شبنم میتونه من رو نابود کنه ، ولی وانمود کردم که من اینطور نمیخوام و میخوام که این رابطه کاملا قطع بشه، احساس کردم این تصمیم خیلی مفید و خوبه و بعد از دو ماه میتونیم رابطه جدیدی باهم داشته باشیم ، دیگه طاقت حرف زدن نداشتم ، ضربان قلبم دوباره تند شده بود و دستانم سرد سرد ، قلبم بدجوری درد گرفته بود و سرگیجه داشتم ، در همین زمان تلفن شبنم زنگ زد ، دوستش بود که میخواست ببینتش ، من که دیگه حوصله حرف زدن نداشتم گفتم که من نمیخوام دوستت بیاد و ببینمش و اگر اون بیاد من میرم ، محمدرضا و شبنم اصرار داشتن که باهم به محل قرار بریم ولی من توان راه رفتن هم نداشتم و میخواستم تنها باشم ، محمد که از رفتار من خسته شد و رفت و شبنم هم که اوضاع رو دید ازم خواست که به دنبال محمد رضا به سمت خیابان انقلاب برم ، ولی برای من دیگه هیچی مهم نبود ، وقتی دیدم براش اینقدر مهمه که من به کدوم طرف حرکت کنم قبول کردم ، بهش گفتم تو هم از خیابان کناری برو و با تاکسی به خیابان انقلاب برو و بعد با یک تاکسی دیگه به میدان فردوسی برو و دوستت رو ببین و با اون برو خونه ، من هم بر خلاف میل باطنی ازش خدحافظی سردی کردم و براه افتادم ، با خودم گفتم:

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم

 *احتمالا ، اگر این دو نفر همدیگر را دیگر نبینند ، حتما این داستان ادامه دارد*

امیدوارم این داستان دیگر ادامه ای نداشته باشد و همه چیز به خوبی و خوشی پیش رودتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خوب بروبچز چجوري بود حتما نظظرتون رو دربارش بگين هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

راستي ميگن كه اين داستان واقعي هستش

دوباره ميخوام براتون چندتا اس ام اس و جوك هاي خفن بگم كه فقط بخندين

۱-ترکه يه سگ فلج داشته، هر وقت دزد ميومده، سگه رو مي گذاشته توي فرغون و دنبال دزده مي‌دويده

انسانها همه در یک چیز مشترکند و آن هم این است که همه با هم تفاوت دارند

مگر نمي داني بزرگترين دشمن آدمي فهم او ست ؟ تا مي تواني خَر باش تا خوش باشي

تركه داشته زنش رو به زور ميكرده تو يخچال، ازش ميپرسن داري چي كار ميكني؟ ميگه: ميخوام فاسد نشه

اصفهانيه قله اورست را فتح ميكنه خبر نگارا ميگن چه ارادهاي داشتي...... ميگه اي خدا لعنتش كنه اون كه گفت اينجا نذري ميدن

ما همیشه کسانی را که به فکرما هستن رو به گريه می اندازيم ، گريه می کنيم برای کسانی که به فکرما نيستن و به فکر کسانی هستيم که هيچوقت برامون گريه نمی کنن

 

تيکه ي جديد پسرا به دخترا: اين روزا همه از من شماره مي خوان، شما چطور؟bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

به ترکه میگن خوابیده آب نخور که عقلت کم میشه ...! ترکه میگه عقل چیه؟ میگن: هیچی ، آبتو بخورbahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

پندي از يك داغ ديده: هرگز به علامت آبي و قرمز روي شير توالت اعتماد نكنbahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

ترکه موقع مرگش بچه هاشو جمع مي کنه بهشون يه چوب مي ده مي گه بشکنيد مي شکنن. بعد يه دسته چوب مي ده مي شکنن.بيل مي ده مي گه بشکنيد مي شکنن. 10 تا دسته بيل مي ده مي گه بشکنيد مي شکنن.ميلگرد مي ده مي شکنن.تير اهن 14 مي ده مي شکنن. اخر مي گه ترک بازي در نياريد مي خوام نصيحتتون کنمbahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

گویند اسكندرقبل از مرگ وصیّت كرد هنگام دفن كردن من دست راست مرا بیرون ازخاك بگذارید ،پرسیدند

چرا،گفت میخواهم تمام دنیا بدانند كه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالی از دنیا رفت

خروسه رو دیوار ایستاده بوده یک دفعه ماشین مرغا میاد میگه آخ جون سرویس دخترا

۲تا ترکه تصمیم میگیرن فارسی صحبت کنن اولی:پاشو دومی:نمی پاشم اولی:نمی پاشم چیه احمق bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجپاشیده نمی شم درسته

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

با شعر کلید طلایی حسین تهی که تو وبلاگم گذاشتم حال میکنید یا نه

معلومه که حال میکنییییییییییییییییییییییییییییییییییید

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

بروچز با وبلاگ خودم چطور؟؟؟با اون حال میکنید یا نه

خواهشا راستشو بگین هــــــــــــــــــــــــــا

حالا اگه بشه ميخوام تو وبلاگم نظر سنجي هم بزارم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com۲ستتون دارم نظر فراموش نشـــــــــــه هههههههههههههههههههههههها

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comبوووستصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ميخوام برم دلي از اعزا دريارم خيلي گشنمه

آخخخخخخخخخخخخخخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

ماهيچه داريييييييييييييييييييييييييييييم

واااااااااااااااي من رفتم الانه كه غـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش كنم

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااوووووووووووووووه راستييييييييييييييييييييييي بچه ها يك چيزه خيلي مهم

فرا ۲۲ خرداد سالگرد ازدواج مامان و بابام هستش

وافعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بهشون تبريك ميگم

ايشاالله هميشه زنده باشن و سايه اشون بالا سر من اميرعالي باشه

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

و از همه مهم تر كه ۲۳ خرداد تولد مامان جونم تنها عشق زندگيم ياور تنهايام هستش الهيييييييي فداش شمممممممممممممممممممممممممممممممم من

بيچاره بابام بايد دو نوبت كادو بگيره

هرسال همين مشكلو بابام داره  مامانم ميگه اي بابا كادوي سالگرد ازدواج و و تولدمو يكجا بده بابام ميگه نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اين حرفا چيه!!!!

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

دوستان خدانگهدار كه بوي اين  غذا كشت منو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلاممممممممم بروبچززز خوفــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خودم

به جون خودم انقدر دلم براتون تنگيده بودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد كه نگينننننننننننننننننننننننننننننن

واااااي بالاخره از اين پايگاه جهنمي(مدرسه)نجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات پيدا كرديم              

تبريك ميگم نا باشه از اين شادي ها بـــاشه!!!

نمي دونين روزه آخري تو مدرسه ما گريه بازار بود به جز من همه داشتن گريه ميكردم من جِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ميزدم!!!!دقيقا همين جوري بودم!!

واااااااااااااااااااااااي ميخوام از شادي پرواز كنم آخ جججججججون كه دوباره دوستاي باحال نتيمو ميبينم به خصوص به خصوص خواهر جوونيم شيما خوشگله من كه خواهر بدي براش بودم كاش منو ببخشه بچه ها خيلي خوشحالم كه بعد از ۱۷ سال خواهرمو پيدا كردم نميدونين چه حــــسيييييييييييييييييييييييييييييييييي دارم يك حس خفن عاليييييي  

دوباره عشق حال شورع شد اساسي  

از آناهيتا جوني خودم هم ممنونم كه تا اين مدت به من سر زده بود      

بروبچز يك چندتا عكس بــــــــــــــــــاحال از مصطفي توي ارمنستان دارم ولي توي فيلم آل خيلي زشته به نظر من

هنگامه حميدزاده در فيلم آل كه نقش زنه مصطفي رو داره!!ميدونين اين همون ۲ختره توي بزنگاه هستش كه علي صادقي عاشقش شده بود

واااااييييييييييييي اينجا كه خوده م۳۰ بيشتر شبيه آل شده تا آناهيتا نعمتي آخه نقش آل رو آناهيتا نعمتي بازي ميكنه

بـــــــــه بــــــــــــه بـــــــــــــــــــــه بــــــــــــــــــــــه اينجا مصطفي به زنش ميگه تو دست به سيا و سفيد نميزني زنه هم عصباني شده

 
عجب بي معرفته اين يوسف آسنات بدبخت ول كرده چسبيده به زليخا نو كه مياد به بازار...... اگه آسنات ميدونست كه بعدا يوسف ميخواد اينجوري كنه همون زليخا رو ميكشت
 
واااااااااااااااااااااااييي اينم جيگره ها بد نيستتتتتتتت ولي خدايشش از خود مصطفي خوش تيپ تره
ناااااااااااااااااااااااازي
بچه ها اگر هر كدوم از عكسها باز نشد كليك راست كنيد وshow picture را بزنيد!!
خوب بقيه اش هم باشه براي آپ بعدي
دوستان كامنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت يادتون نره هااااااااااااااا
 
بروچز ميخوام براتون چندتا جوك باحال بگم فقط بخندين
به غضنفر ميگن اگه 5 تا دختر روي بك ميله بشينن بهش چي ميگن؟ميگه خوب معلومه يك سيخ جيگر
.......ميخواسته نماز بخونه مهر نداشته امضا ميكنه
ديوانه اولي: ببينم، مگه تو كري كه جواب سلام منو نمي‌دي؟! ديوانه دومي: نه اون احمد داداشمه كه كره، من لالم!   
 
مامانه داشته واسه بچش لالايي ميخونده. بعد از يه ربع، بچهه ميگه: خوب مامان خفه شو ميخوام بخوابم!   
 

..... ادعای پیغمبری میکنه ، بهش میگن اگر راست میگی کتابت کو ؟ میگه : کتاب نیست ، حالا فیلاً جزوه میگم بنویسید

.........مشکی پوشیده بوده میگن خدا بد نده چی شده؟میگه:انگشت بابام رفته زیر تریلی . میگن خوب اینکه مشکی پوشیدن نداره.میگه آخه انگشتش تو دماغش بوده!!!  

چجوري بود حال كرديدددددددددددددددددددددد

دوستاي گلم نظرررررررررر فراموش نشه ها ميخوام بتركونيددددددددد
 
باي باي
دوستاي نازممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 8 قبل از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

عکس ها و خبر های داغ خـــــــــفــــــــــن از مصطفی زمانی

سلام به دوستای باحال خودم چطور مطورین؟؟؟؟؟؟ http://i25.tinypic.com/2mmzbz5.gif  بابا با این نظرهااااا که ترکوندید

خوب حالا بریم سراغ چند تا مطالب باحال خفن از عــــــــــــــــــــــــــــــــــــشق خوددددددددددددددددددددددم

مصطفـــــــــــــــــــي جون زمانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــي

 

آل اولین تجربه سینمایی یوزارسیف
مصطفی زمانی در اولین تجربه سینمایی خود در فیلم آل بازی میکند . پس از بررسی گزینه های مختلف برای بازی در نقش اول مرد فیلم آل ، مصطفی زمانی برای ایفای این نقش انتخاب شد . آل نخستین تجربه زمانی پس از درخشش در نقش یوزارسیف در مجموعه تلویزیونی یوسف پیامبر به کارگردانی فرج الله سلحشور است . آل به کارگردانی بهرام بهرامیان و تهیه کنندگی علی معلم نخستین محصول سینمایی ایران است که با همکاری شماری از سینما گران ارمنی اواخر اسفند در ایروان پایتخت ارمنستان جلو دوربین خواهد رفت

   

وااااااااااااااااااااااي چه جيگررررررررررره الهي اين قبر كي هست؟؟؟

 

بقيه عكس ها و خبر هاي جديد از مص۳۰ جون تو ادامه مطلب!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

یک داستان غم اگیز عشقولانه

سلام به همه ی بروبچ ها و دوستای باحالم جا داره از دوستاییییییییییییییییییییییی گلم عقش های خودم یعنی:شیـــــــــــــــــــــــــــــما جون و نگيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن جونم كه واقعا تركوندن و آناهيتا جونم واقعا كه ته رفيق يعني شماها خيلي دوستتون دارم.

بچه اين داستان رو بخونيد خيلي قشنگ توي اين داستان شخصيت دخترش اسمش فاطمه است(البته دور از جونم)

حالا بريم سراغ داستانمون و نظرتون هم راجب بهش بگيد لطفـــــا

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  | 

سلام دوستای خوووووووووفم خوبین خوشین؟؟؟این اولین وبلاگ هستش که من تا حالا راه اندازین کردم خواهش میکنم با کامنت هاتونون منو برای بهتر شدن این وبلاگ یاری کنید و بگین از چی میخوای

هرچـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي كه بگين من براتون ميزارمش نا سلامتي عنوان وبلاگم همين معني رو ميده ديگه

ببين خونه تكوني ها ديگه تموم شده حتماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به احتمال زياد هم شما به مامي تون كمك نكردين درسته؟؟نه بابا اصلا كمك چيه دختر توي اين سن فقط بايد حال كنه مگه نه؟؟؟با دوستاش باشه تفريح كافي شاپ خلاصه عشق حال ديــــــــــــــــــگه

ديگه خيلي حرفيدم من برم فقط  يادتون نرههههههههههههههههههههههههههههه ها ۱۰۰٪ بگيد كه چي ميخواين

۲ستتون دارم

زيادتااااااااااا

بــــــاييييييي

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فاطمـــــمه جون  |